فیلم «ملودیهای خاطرهانگیز» (The Greatest Hits) به نویسندگی و کارگردانی ند بنسن (Ned Benson)، خالق فیلم «بیوه سیاه» (Black Widow) را میتوان اثری کوتاه درنظر گرفت که قرار است ما را به طور کاملا ًحقیقی با جادوی موسیقی آشنا کند. این فیلم در تاریخ 14 مارس 2024 در سینماها اکران شد و در تاریخ 12 آوریل از شبکه Hulu به نمایش عمومی در آمد. این فیلم با بازی لوسی بوینتون (Lucy Boynton) و سوپرمن جدید دنیای DC یعنی دیوید کورنسوت (David Corenswet) داستان دختری به نام هریت (Harriet) را روایت میکند که پس از مرگ دوستپسرش مکس (با بازی دیوید کورنسورت) توانایی سفر به گذشته را پیدا کرده است. با این حال، این قدرت زمانی فعال میشود که هریت یکی از ترانههایی که یادآور خاطرات او و مکس است را بشنود. در آن لحظه، نه تنها ذهن هریت بلکه جسم او هم به آن لحظهای سفر میکند که در آن ترانه را برای اولین بار همراه مکس شنیده بود.
در واقع فیلم ملودیهای خاطرهانگیز حس آشنایی را به تصویر میکشد که تقریباً همه ما آن را تجربه کردهایم. تصور کنید در حال رانندگی هستید و ناگهان یک آهنگ خاص پخش میشود؛ آهنگی که یادآور خاطرهای از یک شخص یا لحظه بهخصوص است. ما با توجه تلخی یا شیرینی این خاطره یا تا انتها به آن گوش میدهیم یا آهنگ را قطع میکنیم. این همان اثری است که موسیقی را به عنصری جادویی در زندگی ما تبدیل میکند. عنصری که نهتنها ذهن بلکه روحمان را نیز تحت تاثیر قرار میدهد و باعث میشود فراموش کنیم در چه زمان و مکانی قرار گرفتهایم.
ایده این فیلم در نوع خودش جالب است، زیرا موسیقی حقیقتاً این قدرت را دارد که ما را به لحظاتی از گذشته ببرد. اگرچه موسیقی مانند داستان این فیلم ما را به لحظهای که در خاطرمان داریم نمیبرد، اما میتواند یادآور این حقیقت شود که چگونه غم و اندوه ما را در خاطرات زندانی میکنند و باعث میشوند سیر زمانی ما به طور مداوم در گذشته تکرار شود، طوری که گذرکردن و زندگی در زمان حال غیرممکن به نظر برسد. فیلم ملودیهای خاطرهانگیز تلاش میکند حس نوستالژی آهنگهای کلاسیک را با پیچ و خمهای علمی سفر در زمان ترکیب کند، ولی در هر دو مورد آن طور که درخور باشد عمل نکرده است و نتوانسته ایده خود را به درستی پرورش دهد. ماجراجوییهای هریت در زمان باید لایههایی را به شخصیت او بیافزایند، اما آنها صرفاً او را به یک شخصیت دوبعدی خستهکننده تبدیل میکنند. هر کدام از فلش بکها باید نگاهی عمیق به یک خاطره باشد، اما بیشتر شبیه برخورد با عکسی قدیمی در آلبومی فراموش شده هستند!
فیلم ملودیهای خاطرهانگیز در انتخاب موسیقیهای ویژه خود هم خیلی رضایتبخش عمل نکرده است. وقتی به عنوان فیلم نگاه میکنید، انتظار دارید که این اثر یک سفر یک و نیم ساعته به دنیای ترانههای خاص و ماندگاری باشد که جایگاه ویژهای نزد طرفداران موسیقی غربی دارند. با این وجود، اگر منتظر شنیدن آهنگهای مدرن یا کلاسیک محبوبتان هستید باید ناامیدتان کنم، زیرا ترانههایی که خاطرات هریت را یادآور میشوند برای اغلب ما بسیار ناآشنا هستند. پس بهجای انتظار برای همخوانی با آهنگهای محبوبتان بهتر است نرمافزار Shazam را آماده در کنار خود داشته باشید! البته، موسیقی متنی که در دقیقه چهل و سوم فیلم پخش میشود احتمالا شما را شگفتزده خواهد کرد.
هشدار؛ در ادامه داستان فیلم «ملودیهای خاطرهانگیز» لو میرود.
حالا بیایید درمورد داستان فیلم صحبت کنیم. همه چیز دو سال بعد از مرگ مکس شروع میشود، جایی که هریت قدرت سفر در زمان را پیدا کرده است. هریت مدام دنبال ترانههایی است که او را به خاطرات گذشته ببرند تا شاید بتواند مکس را از مرگ نجات دهد. داستان فیلم به شکل یکنواختی دنبال میشود تا اینکه شاهزاده دلربا قصه ما یا همان دیوید (David) از راه می رسد. در ادامه رابطه عاشقانهای بین هریت و دیوید شکل میگیرد که مانند یک قطار سریعالسیر به جلو میرود و لحظهبهلحظه عمیقتر میشود. این رابطه مانند نوشدارویی است که به هریت کمک میکند با فقدان مکس کنار بیاید. هرچند، تأثیر این رابطه در بهترشدن شرایط هریت به شکل بسیار مبهمی روایت شده است. ذهن هریت مدام درگیر جنگی عاطفی میان معشوق گذشته و فردی است که به تازگی با او آشنا شده و این سردرگمی بسیاری سطحی و بیاهمیت است.
از ایرادات دیگر فیلم می توان به این موضوع اشاره کرد که مخاطب هرگز متوجه نمیشود ارتباط با دیوید چگونه به هریت برای عبور از غم مکس کمک میکند، زیرا همه چیز بسیار سریع اتفاق میافتد. نویسنده این رابطه را با هدف بهبود وضع هریت وارد داستان میکند، اما برای مخاطب سوال پیش میآید که این موضوع چگونه میتواند وضع او را بهبود ببخشد، آن هم وقتی که دیوید قدرتهای هریت را بهسختی باور کرده است. پس اگر قرار است دیوید قهرمان این داستان باشد، بد نیست تصویری قویتر از او به مخاطب نشان داده شود. یک ایراد دیگر هم در نحوه بهپایان رسیدن داستان فیلم است؛ شاید هریت توانست به گذشته سفر کند و با کمک به مکس و تغییر مسیر زندگی او پایان بهتری برایش رقم بزند، اما او چگونه توانست به هریت قبل از مکس بازگردد؟ فقط با یک ضربه به سرش در خانه معشوق جدیدش؟
پایان اسپویل
در مجموع میتوان گفت فیلم ملودیهای خاطرهانگیز داستان رهاکردن است. البته این یکی از مسائل بیشماری است که این اثر سعی دارد به مخاطب نشان دهد. این فیلم میخواهد این پیام را به مخاطب انتقال دهد که گرچه زندگی با پشیمانی و افسوس آسانتر از عبور از خاطرات گذشته است، اما آدمی باید در نهایت به مسیر خود ادامه دهد. ما باید با تصمیماتی که در گذشته گرفتهایم کنار بیاییم و این حقیقت را بپذیریم که ما تنها مسئول اعمال خود هستیم و نمیتوانیم دیگران را مجبور به انجام کاری کنیم، صرف نظر از اینکه حرفهای ما چقدر به سود آنهاست.
به طور کلی، اگرچه ایده این فیلم نسبتاً خوب است اما در عمل بسیار ضعیف اجرا شده و این ضعف در پایان بندی فیلم حتی بیشتر به چشم میآید. می توان گفت این اثر بیشتر برای نوجوانان دل شکستهای که اولین جدایی خود را تجربه کرده اند جالبتر است تا بزرگسالانی که گذر از غم عمیق و فقدان را تجربه کردهاند. بنابراین اگر وقتتان خالی است، سریال مورد علاقهتان به پایان رسیده یا حوصله تماشای فیلمهای طولانی و فلسفی را ندارید، ملودیهای خاطرهانگیز میتواند انتخاب خوبی برایتان باشد.